|
- فدایت هر چه بودِ من
- نبوسیدم مگر دستت ؟!
ندانستی که یعنی پای تا سر من تو را هستم ؟
مگر در چشم های من ، نكردی خویش را پیدا ؟
در آغوشم نخواندی پیكرت را ، آن چنان زیبا ؟
تو عشقِ خویش را در من نجستی بهتر از جانم ؟
و یا باور نكردی
کاین چنین بی تو زمستانم ؟
نمی خواهم که پیش از موعدش چیزی بگویم من
ولی دانم کزین خامی پشیمان نیز خواهی شد
خداوندم تویی ، پروردگاران را بگو دستی
که شد از دست این مجنون
نه آن دیوانه ای کو دیده ای در قصه ها یادش
تو این سان است عشق و از
نه آن عشقی که خواندی قصه اش را در کتابی تو
برای من بگو ای نازكِ گل 
،
نازِ زیبایم بسته می ماند ؟
حقیقت چرا چشم تو بر روی مگر تو
کودنی؟ آوری ؟
چرا اشكم نمی بینی ؟
مگر در آن دلت سنگ است ؟
بكوبان بر سرم
تا من ، به دست تو شوم در گور
- همین هم بهر تو بس نیست ؟
- فدای رویِ خوبت ، هر چه در من هست
که می خواهد کنون فرهادِ تو ، از کوه درغلتد
مگر بینی به پایِ خود
شود راضی دلِ سنگت
بمیرم من برایِ تو
که رحمت را نمی خواهم
نگاهت را شوم قربان
پشیمان نیز خواهی شد
که چشمانِ تو بوده کور
مگر بس نیست این خیلِ گواهان پیش رویِ تو ؟
بیا بس آن درشتی را
که می میرم برایت من
- دلت خوش شد ؟
- چرا تاریك و ژرف است این دلت ؟
گویا نمی دانی ! ؟
که عشاق از دلِ خود وام می گیرند
نه از زیبایی معشوق در راهِ دبستان ها
دلِ عشاق سودایی است
وعاشق کور ودستش هست در دستانِ دیوانه
چرا این دفتر من را
نمی خوانی ، چنان کو هست ؟
چرا عشقم کنی انكار ؟
که من با تو نه نیرنگم
نه رنگی از غرورِ عشق
اگر باشی تو را تنها پرستم ، در درونِ خویش
وگر رفتی تو را بدرود باشی با همای بخت
و دیگر هیچ و بس بدرود
|